تبليغاتX
REXIR

REXIR

گاهنوشتهای یک خسته

...


در معبرِ بادخیز

باز نخواهی یافت

برگی را

چو بر زمینش انداختی

مگرش به سنگریزه ای نشان کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط نیما  | 

دوسالانه


برایِ نخستین بار

پس از دو سال

دست ها را پشتِ سر قفل کردم

و تمامی وزن را بر پشتیِ صندلی انداخته

به سقف خیره شدم

سقفِ سفیدِ مشبک

با خطوطِ موربِ سیاه

که دو به دو

در نقطه ای از هم عبور می کنند

شبیهِ هفت های سیاه رنگِ پرتعداد

که پرندگانِ نقاشی هایِ کودکانه ام بودند

و به سمت خورشیدی در میان کوه هایِ قهوه ای

پرواز می کردند.

 سوال می کنم از خود

آیا دو سال

واقعا زمانِ زیادی است؟


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط نیما  | 

...


به خواندن رازهایِ پنهانِ زندگی

دستانم را به تو دادم

گفتی:

" این چهار هلالِ بنفشِ متوالی

 بر کفِ دستانت

نقشِ حسرتی جاودانه است

که هر سحرگاه

جایِ خالی دستی فشرده را

در رویایِ شبانه

باز می نماید

و بر انگشتِ اشاره ات

ردی از ناودانی است

 زنگ زده در سرزمین هایِ بارانی

و این دو پینه یٍ کوچک

در پایِ دو انگشتِ میانی

نشان ازسنگینی ِحملِ همواره یِ چمدانی می دهند

و این هاشورهایِ کوچکِ پرتعداد

حکایتِ دست سابیدنِ مدام

بر زبریِ دیوارهایِ بی روزنه است

و این خطوطِ طولانیِ عمر

هیچ نوید بخشِ نجاتی نیست...

 

ولی نگاه کن

نشانه ای زِ تلاقی...

شاید از این نقطه یِ کوچک

خورشیدی طلوع کند."


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:13  توسط نیما  | 

...


پلک ها را چه کنم
با نقش چشمانت در اندرونشان
که به چشم بر هم زدنی با تو چشم در چشمم.
چه تر دستانه همراه همواره ام شدی
که دیگر
نه خواب را گزیری از تو هست
نه بیداری را به چشمان باز می توانم گذراند
- و آری،
آزموده ام این را -
نه شسته می شود
به اشک هم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 5:25  توسط نیما  | 

my last winter


I see this final storm as nothing very serious in the sight of the world;

there are so many more important things to worry about and to consider.

I see this final storm as nothing very special in the sight of
the world

and it shouldn't be thought of as special.

other storms have been much greater, more dramatic.

I see this final storm approaching and calmly
my mind waits.

I see this final storm as nothing very serious in the sight of
the world

the world and I have seldom agreed on most matters but
now we can agree.

so bring it on, bring on this final storm.

I have patiently waited for too long now.

Charles Bukowski

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط نیما  | 

...


تقویم فرستاده اند برایم ، بازش می کنم، در صفحه اولش دلتنگی اش را امضا کرده است ، با همان جملات ساده اش. ورق می زنم: "سال نو مبارک". بر صفحه اول فروردین باران می بارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 6:21  توسط نیما  | 

...


 آخرین بار

 در آستانه یِ بهار

که همه پرندگان از مهاجرت زمستانی باز می آمدند

کوچ کردی

و من در گذر فصول

کلمه می جستم

 تا برایِ تو

جمله ای فراموش ناشدنی بسرایم

بهار شد و گیاهان

در جنبشی دیوانه وار

سر به سوی خورشید برآوردند

و من

 در گذر از باغی کهنسال

درختی یافتم

که در شکوفه هایش کلام نخستین نقش بسته بود

تابستان آمد

رود ها و دریاها پذیرنده یِ تن های گرما زده شدند

و من در عبور از ساحل های شنی

در نقش های بجا مانده از بدن های لمیده درآفتاب

کلمه ای دیگر خواندم

پاییز

کلمه یِ پنهان شاخه ها را

در بی برگیِ مستاصلشان

بر من آشکاره کرد

و در زمستان

چون همه رنگ ها در سفیدیِ فراگیرِ برف گم شدند

باز شناختنِ آخرین کلام

 آسان بود

به نگاهی بر چشم انداز دور دست.

و چنین بود

که جمله ای سرودم

فراموش ناشدنی.

اکنون

در آستانه یِ بهاری دیگر

آنک تو و ...

 

آه ای خدای من

چه بود

آن جمله یِ فراموش ناشدنی؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:41  توسط نیما  | 

NewYorker-3




پی نوشت: وقتی شغل ماهیت رابطه ات با آدم ها را عوض می کند. اخیرا دوست عزیزی پس از تحمل بیماری ای سخت، مرگ را در آغوش کشید و دوست عزیز دیگری که دستیار جراحی است در نامه ای نوشته بود که آن دوست expire شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:56  توسط نیما  | 

...

بگذار فاصله

تا بگیرد

گرمایِ نفست را

از نجواهای شبانه

و شادی سپید دندان هایت را

 از خنده های سرخوشانه،

و از این هردو سهم من

 جز صدایت نباشد.

بگذار مرا

 تا باز دارد از تماشا

خمارِخوشِ خواب آلوده یِ چشمانت را

یا شادمانی از تمجیدی عاشقانه، تبسمِ لبانت را

بگذار تا دور کند

از لمس لطیف گونه هایت، سر انگشتانم را

و از سرمستیِ عطرِ گیسوانت، مشامم را

بگذار

تا سنگدلانه به تاراج برد از من

همه مایه هایِ رستگاری را

که من سرانجام

روزی

به فاصله دستبرد خواهم زد

و این همه را

              - و هر چه ازین پیشتر ربوده است از من-

باز خواهم جست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 2:53  توسط نیما  | 

...

نام ها را برخی

می توان سرود

در حماسه، افسانه، عاشقانه

با چنین نام ها می توان

هیمه ای از آتش را در نوردید

بی گزند

یا بن چاهی تاریک را تاب آورد

یا کوهی را به تیشه تراشید

نام ها را برخی

می توان نقش زد

در گلی در گلدان

و به دیوار آویخت

یا از عصاره شان

شیشه یِ عطری مهیا کرد

یا به سوسوشان

سقف آسمان را زیور بست

نام ها را بعضی

می توان خالکوبی کوچکی کرد بر مچ دست

گردن آویزی کرد یا گوشواره ای

در قاب ساعتی، جعبه ی ِ سیگاری حک کرد

با بعضی نام ها می توان

روزی از تقویم را نامید

یا هفته ای، ماهی، حتی فصلی

نام تو اما

به سرود و ترانه و تصویر در نیاید

نام تو را

تنها می توان زیست

در لبخندی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:41  توسط نیما  | 

...


روزهاست که خواب را

    در پس دریچه یٍ باز چشمانم به انتظار گذاشته ام

                                          مبادا خیالت پنهان در رختش

هفته هاست که گوش را

    به انبوه اصوات گنگ و سخنان نامفهوم انباشته ام

                                         مبادا موسیقیت جاری در سکوتش

ماه هاست که خاطره را

    به آب مستی و فراموشی شسته ام

                                        مبادا یادت حک شده در تصاویرش

و تو این همه را به اشارتی ناخواسته بر باد می دهی

بی آنکه بدانی

 و من می مانم و خیالت

                رقصان بر موسیقی صدایت

                                        نقشبند خاطراتم از یادت.


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 5:29  توسط نیما  | 

آرزوست

 

مرا

طوفانی چنان آرزوست

کاین رودخانه یِ یخ بسته را به موج اندازد٬

خورشیدی چنان آرزوست

کاین جوانه های مدفون در برف را به رستن آورد٬

چنان بارانی سیل آسا آرزوست

کاین چرک زنگار بسته بر در و دیوار شهر را به شستن برد٬

و مهیب آتشی چنان آرزوست

کاین فولاد زنجیر شده بر دست ها را به لهیب شعله آب کند.

بگذار

تا چشم تو آن خورشید باشد

 نفست آن طوفان

تا قلب من آن آتش شود

 اشک من آن باران.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:53  توسط نیما  | 

NewYorker-2


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:21  توسط نیما  | 

...

 

"مسافرانِ عزیز

هوا بد است و دید کم

و زمینگیریِ تاخیر ناگزیر

 از اینکه صبر می کنید ممنونم".

 و من در این تاخیر

همه یِ کتاب ها را

خط به خط خواندم

و تمام موسیقی ها را

نت به نت شنیدم

و تمام نمایش ها را

صحنه به صحنه تماشا کردم

 "مسافرانِ عزیز

هوا هنوز بد است

کمی شکیبایی"!

 و من در این تاخیر

تمام رویاهایم را

-تلخ و شیرین-

لحظه به لحظه تعبیر کردم

و تمام خاطره هایم را

دقیقه به دقیقه باز نوشتم

و تمام عاشقانه ها را

-که برای نجوا کردنِ با تو حفظ کرده بودم-

کلمه به کلمه مرور کردم

 " مسافران عزیز

هوا عجیب گرفتست

و دید اصلا نیست

و پرواز ها همه ممنوع شده اند

متاسفم که بگویم

این بار هم جایی نخواهید رفت

از اینکه درک می کنید ممنونم"

 و من باران را

با رد گل آلودش بر شیشه

قطره قطره شمردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط نیما  | 

...

 

" Somehow, i've become very cautious. when i put a raincoat i put on sunglasses too. who knows when it will rain, or when it will turn out sunny?"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:12  توسط نیما  |